محمد على مجاهدى
649
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
خاموش شد چو شمع شبافروز اهل بيت * دنيا گرفت آه غماندوز اهل بيت گرديد همچو شام سيه روز اهل بيت ( كاش آن زمان ز آه جگرسوز اهل بيت ) * ( يك شعله برق خرمن گردون دون شدى ) نشنيده گوش چرخ چنين تلخْ داستان * ناديده چشم دهر چو اين ظلم در جهان پشت زمانه خم شده زين محنت گران ( كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان ) * ( سيمابوار گوى زمين بىسكون شدى ) دردا كه از جفاى فلك آن وجود پاك * افتاد همچو گوهرِ تابنده در مغاك با آن دل شكسته و با جسم چاك چاك ( كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك ) * ( جان جهانيان همه از تن برون شدى ) بگذشت چون بخاطر او وعدهء الست * در كشتى شهادت ، چون نوح برنشست در موجخيز حادثه خوش داد جان ز دست ( كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست ) * ( عالم تمام غرقهء درياى خون شدى ) پيدا شود چو روز قيامت فروز حشر * با آفتاب شعلهور و تابسوز حشر گيرند مزد خويشتن اعداى او ز حشر ( اين انتقام گر نفتادى به روز حشر ) * ( با اين عمل معاملهء دهر چون شدى ) ميزان عدل و داد چو در محشر آورند * آنگاه خيل قوم ستم گستر آورند پس داورى ز كرده سوى داور آورند ( آل على چو دست تظلّم برآورند ) * ( اركان عرش را به تلاطم درآورند )